
حرفت را نگذار برای وقتی که دیگر نمیتوانم جوابت را بدهم... تاريخ : دوشنبه ۱ آذر ۱۳۹۵ | 15:3 | نویسنده : حنانه روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوه ی کهنه که داغ شده بود را استشمام میکردم.صدای سکوت از همه جای خانه به گوش میرسید، حتی میشد صدای ذرات معلق موجود در کابینت را هم شنید!این ساعت از شب که در آن گیج میخوردم اصلا زمان خوبی برای آدم های تنها نیست!یا باید یک نفر را داشته باشی که حرف ها...
ادامه مطلب
از اين عشق حذر كن... تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن... حذر از عشق؟ندانم! سفر از پيش تو هرگز نتوانم...نتوانم... برچسبها: فريدون مشيري...
ادامه مطلب
دوجین کار سرم ریخته...اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنمو بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگرددسپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرندو آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند...بعد از تواین دنیایک دنیاکار داردتا دوباره دنیا شود...برچسبها: ايلهان برك...
ادامه مطلب
به دلايلي پاك شد...
ادامه مطلب
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها ... من همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا! امّا در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست امّا چه کسی می داند؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها ... هر روز بی تو روز مباداست......
ادامه مطلب
رد انگشت تو بر گودی فنجانِ من است از کجا دست به آیندهی فالم بردی؟...
ادامه مطلب