
حرفت را نگذار برای وقتی که دیگر نمیتوانم جوابت را بدهم... تاريخ : دوشنبه ۱ آذر ۱۳۹۵ | 15:3 | نویسنده : حنانه روی کاناپه ولو شده بودم و داشتم بوی قهوه ی کهنه که داغ شده بود را استشمام میکردم.صدای سکوت از همه جای خانه به گوش میرسید، حتی میشد صدای ذرات معلق موجود در کابینت را هم شنید!این ساعت از شب که در آن گیج میخوردم اصلا زمان خوبی برای آدم های تنها نیست!یا باید یک نفر را داشته باشی که حرف ها...
ادامه مطلب